پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

Ready to quit?


وقتی در شماره 237 همشهری جوان گزارش "من و دوست غولم!" را در مورد طرح های گرافیکی جالبی که برای بدنه اتوبوس های شهری ساخته شده دیدم یاد عکسی افتادم که چند سال پیش توی اینترنت دیده بودم. طرحی که در مورد ترک سیگار کار شده و از اگزوز اتوبوس به جای سیگاراستفاده شده و کنارش هم نوشته : Ready to quit? آماده ترک هستید؟! با خودم گفتم جای این عکس در این صفحه خالیست. نگاه کنید که این آقای سیگاری با چه حسی دارد نیکوتین به بدن می زند!

بی ربط :

رویداد در هفته آماده : دعوت به اسلام زیبارویان ایتالیایی در ویلای معمر قذافی !

"معمر قذافی" رهبر انقلاب لیبی که جهت شرکت در اجلاس جهانی امنیت غذایی در رم می باشد، روز یکشنبه با 200 دختر ایتالیایی دیدار کرده و آنها را به پذیرش اسلام فرا خواند. به نقل از خبرگزاری "نووستی "قذافی تصمیم گرفت حضور خود در همایش رم را با جشن هایی همراه سازد که از قبل برای شرکت در آن 500 دختر ایتالیایی خوش سیما در فاصله سنی 18 تا 35 سال را دعوت کرده بود که قد هر یک از آنها نمی بایست کمتر از 170 سانتیمتر می بود.وی تاكید كرد كه این دختران جوان، ضمن خوشپوشی، نباید دامن كوتاه بپوشند. رهبر لیبی در این آگهی وعده داده بود كه دختران جوان، نفری 60 یورو به علاوه هدایایی از لیبی دریافت خواهند كرد. برخی دخترانی كه در این گردهمایی حضور یافته اند به خبرگزاری آنسا گفتند معمر قذافی با سخنرانی 2 ساعته اش در باب تعالیم اسلامی به آنها توهین كرده و برخی دیگر گفتند انتظار داشتند در یك میهمانی مُد حضور یابند.



یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

مصاحبه با بازیکن دوپینگی تیم ملی بازی های رایانه ای

مصاحبه با بازیکن دوپینگی تیم ملی بازی های رایانه ای

در خبرها آمده بود تست دوپینگ بازیکن تیم ملی بازی های رایانه ای مثبت اعلام شده است. در همین راستا مصاحبه ای را با این بازیکن ترتیب داده ایم :

ما : سلام دوست عزیز ! شما عضو تیم ملی بازی های رایانه ای هستید؟

- شلام! آره داداش! ما خراب گیمیم! روژمون ببخشید روزمون بدون گیم شب نمیشه و شبمون بدون گیم روز نمیشه! اصلا از بچگی در یه گوشمون اذون گفتن در اون یکی گوشمون هم گفتن بپا گیم آور نشی!

ما : از چه سنی بازی های رایانه ای رو شروع کردید؟

- از اون موقعی که بابامون برامون آتاری خرید. فکر کنم چهار سالم بود. بعدش هم که اتاری خز شد کومودور اومد . کومودور خز شد میکرو اومد. میکرو جوات شد سگا اومد . سگا خز شد نینتندو اومد. نینتندو روهم تو کلوپ سر کوچه خزش کردیم پلی استیشن اومد ولی خدا پدر نداری رو بسوزونه. چون این یکی رو دیگه بابام برام نخرید. آخه دویست هزار تومن بود. اندازه حقوق چهار ماه بابام . به خاطر همین میرفتیم خونه همساده بازی میکردیم که آخرش بابا و مامان همساده مارو با یه اردنگی انداختن بیرون و رفتیم تو پارک محل از سر بیکاری سیگارکشیدیم. چون هیچ کس ما رو درک نمی کرد ...

ما : از چه سنی بازی های رایانه ای رو بصورت حرفه ای شروع کردی؟

- بقول یارو گفتنی : الاغمو فروختم ! کامپولوتر خریدم ! کامپولوتر خراب شد ! به جاش یه بیل خریدم !

ما : خوب حالا این بازی ها که هیچ تحرکی نداره ! دیگه دوپینگ کردنت برای چی بود؟

- اصلا تو میدونی پرو اولوشن ساکر یعنی چی؟ می دونی وارکرافت و ترک مانیا و کال آف دوتی و گاد اف وار یعنی چی؟! اصلا می دونی گل خوردن تو دقیقه نود چه بلایی سر تیم میاره؟ نه ! اصلا میدونی این بازی ها چقدر ادرنالین خون آدم رو میبره بالا ؟ چقدر قند و چربی و اوره آدم رو می ترکونه و فشار خون ادم رو می اندازه؟اصلا تا حالا بیست و چهار ساعت پای کامپیوتر نشستی؟ اصلا میدنی آدم برسه به غول آخر خونش تموم بشه یا سیستم هنگ کنه چه حالی به ادم دست میده؟ اصلا میدونی مرحله آخر آدم گیم اور بشه یا برق قطع بشه یا فایل سیو آسیب ببینه یعنی چی؟! اصلا تا حالا تو نید فوراسپید شده بیست تا ماشین پلیس رو بترکونی آخرش چرخت بره روی تیغه بترکه بعد بگیرن جریمه ات کنن؟!

ما : نه! جدی میگی؟! حالا چی می زنی؟!

- هیچی بابا ! فقط یه ترامادول انداخته بودم که خوابم نبره تا صبح.بقول شاعر : ببین دیازپام ده خورانده اند ! ناسلامتی داشتیم میرفتیم واسه تیم ملی ! تو که نمی دونی این کره ای ها و چینی ها سه شبانه روز بدون آب و غذا گیم بازی میکنن.

ما : روزات رو چطور میگذرونی؟

- صبح که میشه با یبلیارد و تخته نرد صبحونه میخورم. بعد برای اینکه خواب از سرم بپره یه کم نید فورا سپید بازی میکنم. بعد یه کمی لیگ قهرمانان بعد از ظهر هم با وارکرافت عصرانه می خورم موقع خستگی هم با بیلیارد و شطرنج ریکاوری میکنم.

ما: با کی بازی میکنی؟

- رفیق بی کلک اول مادر بعد کامپیوتر! نه جر زنی میکنه نه نامردی و تقلب. فقط هر وقت کم میاره ارور میده!

ما: حالا اگه یه روز بازی نکنی چی میشه؟

- همه اش دلم میگیره!... همه اش تنم اسیره!...

ما : در پایان پیامی چیزی برای هم سن وسالات نداری؟

- توصیه من اینه که موقع خریدن گیم اولا بازی شرکتی بخرن که نخورن تو دیوار. بعدش هم از این شرکت های در پیتی پشت شهرداری گیم نخرن. سومندش به رده بندی سنی بازی توجه کنن و فقط بازی بالای هجده سال بخرن وگرنه خیلی افت کلاسه!

ما : خوب حالا اگه جوکی چیزی هم دوست داری بگو.

- راستی شنیدی یارو بابا و مامانشو میکشه میره غول آخر؟!

ما : نه ! تعریف کن ببینیم!

- یارو بابا و مامانشو میکشه میره غول آخر ! هه هه هه !

دوست دارم نگات کنم...



جمعه ای که گذشت روز عزیزی بود.هشت هشت هشتاد و هشت.فکر میکردم حتما همه برای این روز سنگ تمام میگذارند. اما این روز گذشت و رفت.همشهری جوان که چیزی از برنامه های شهرداری ننوشته بود.فکر میکردم حتما توی پارک ها جشنی چیزی میگیرند یا سامانه نشاط راه می اندازند. اما خبری نبود.صدا و سیما هم که با برنامه هایش حال آدم را بد میکرد. نه سرود رضا رضا را پخش کردند نه آهنگ امام رضای چاوشی را و نه گزیده ای از سریال ولایت عشق را.شاید هم نشان دادند و من ندیدم.شبکه تهران هم که با این رشیدپورش و آن مردک کچل معتاد و آن شیر خوردنش در آیتم های به اصطلاح طنز!... حتما هشهری جوان هم برای شماره بعد ده تا گوی طلایی کنار گذاشته که به صدا و سیما بدهد. داشتم توی همشهری جوان مطلبی را در مورد سرود رضا رضا میخواندم که یک دفعه دلم برای شنیدن این سرود تنگ شد. کسی میداند این سرود را از کجا می شود دانلود کرد؟

مطلب دنبال ردپای آهو را که در شماره 235 همشهری جوان خواندم باورم نمیشد که این همه سال با یک حدیث نامعتبر طرف بوده ایم. داستانی که در اصل در مورد پیامبر اتفاق افتاده و این همه نقاش و هنرمند و شاعر و مداح و سخنور و... در موردش داستانسرایی کرده اند هنرمندی کرده اند شعر گفته اند مداحی کرده اند و اشک مردم را درآورده اند و ... همین داستان ضامن آهو را می گویم. راستی اگر این داستان در مورد امام رضا اتفاق نیفتاده پس این طرح جلد چه چیزی را نشان میدهد؟!



بی زبط: نمی دانم این حقیقی توی پرسپولیس چه کار می کند. یعنی پرطرفدار ترین تیم ایران و آسیا نباید یک دروازه بان بهتر داشته باشد؟! نمی دانم این مهدی شیری و علی عسکر و جلال اکبری و تیاگو توی این تیم چه کار می کنند. پس خلیلی کجاست؟ محمد پروین و میثم بائو چرا بازی نمی کنند؟ شما اگر میدانید به من هم بگویید.


بغض کرده بود و میگفت: گیر کردم اینجا! پدرم فوت کرده! مادرم زنگ میزنه میگه نمیای؟! وقتی توی برنامه نود گریه های آن بازیکن نیجریه ای (سعید آگین ... نمیدانم چی چی!) را دیدم خیلی دلم به حالش سوخت! با خودم گفتم تا بحال شده یک بازیکن خارجی از زندگی در ایران راضی باشد؟! وقتی داشت از مشکلش حرف می زد رسید به ازدواجش و گفت: این یک مساله شخصی است! مثل اینکه در ایران ازدواج کرده که به این روز افتاده!






پی نوشت:


ممنونم از نظراتتان. مخصوصا آقا شاهین که لینک وبلاگش را نگذاشته بود.منتظر عکس ها و گزارش شما از نمایشگاه هستم.



پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹




چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

گزارش بازدید از نمایشگاه مطبوعات غرفه همشهری جوان


















به نام خدا


گزارش بازدید از نمایشگاه مطبوعات غرفه همشهری جوان



روز جمعه اول آبان رفتم نمایشگاه. فکر میکردم امروز طبق قرار همه نویسنده ها هستند. ولی وقتی رسیدم به غرفه دیدم ای دل غافل! خبری نیست. فقط سید جواد رسولی و موسی حسینی راوندی و خانم هدی ایزدی در غرفه بودند(البته از چهره های آشنا) تصمیم گرفتم سری به بقیه غرفه ها بزنم تا کم کم بچه ها پیدایشان بشود. کاش همان پنج شنبه کلاس را میپیچاندم و می آمدم که لااقل دوستان وبلاگی را ببینم.


داشتم قدم میزدم که صدای بیب بیب مانندی از یکی دو غرفه در آمد و به دنبال آن دیدم جمعیت دارند با هیجان خاصی به سمت در سالن میروند. یک لحظه با خودم گفتم نکند بمبی چیزی قرار است منفجر شود! چون شایعه شده بود در نمایشگاه بمب گذاری شده که البته تکذیب شده بود. پس این صدای آلارم چه بود؟! دست و پایم سست شده بود از ترس! دهانم هم خشک شده بود. بی اختیار همراه بقیه رفتم به سمت در سالن که یک دفعه از یک نفر شنیدم که گفت: آقای کروبی اومده! آهان! پس بمب کروبی قرار است منفجر شود! تا بخودم بجنبم خود را در میان جمعیتی دیدم که کروبی را دوره کرده بودند و در حمایت از او شعار میدادند. شور و حال عجیبی بود.ناخودآگاه همراه جمعیت راه افتادم. جلوی غرفه جام جم جمعیت شروع کردند به شعار دادن علیه صدا وسیما. تعداد انگشت شماری به میانه جمعیت حمله کردند و کروبی را مورد تعرض قرار دادند. کروبی را به طبقه دوم بردند و به مردم اجازه بالا رفتن را ندادند.جمعیت همچنان در حمایت از او شعار میدادند. خلاصه به هر ضرب و زوری کروبی را از نمایشگاه بیرون بردند. اما شعار دادن مردم ادامه داشت...



خلاصه برگشتم به سمت غرفه همشهری جوان. دیگر دل و دماغ صحبت کردن را نداشتم. نمیخواستم از اعضای تحریریه در مورد مجله بپرسم. فقط میخواستم بدانم عکس العمل آنها در مقابل کروبی چه بود؟ آنها هم به مردم پیوسته بودند یا فقط مثل خبرگزاری های دولتی صدای بلندگو هایشان را زیاد کرده بودند؟ احتمالا هیچ عکس العملی نشان نداده بودند.

شروع کردم به عکس گرفتن. هنوز دست هایم داشت میلرزید. همین شد که عکس ها اینطوری از آب در آمدند.

به سید جواد رسولی گفتم بهتر است مهدی امیر پور بابت آن یادداشت شماره 200 یادداشت دیگری بنویسد و از خواننده ها عذر خواهی کند.میخواستم بگویم بهتر است اخراجش کنید که گفت امیرپور از مجله رفته! خدا را شکر!


واقعا که چه شاهکارهای هنری شگرفی خلق نموده ایم! خودمان هم در حیرتیم از این هنرمندیمان! کل یوم هنر عکاسی را متحول نموده ایم با این گوشی سه مگاپیکسلی مان! راستش خودم هم از عکس هایی که گرفته ام خوشم نیامده و بابت این قضیه دپ زده ام.ولی چه میتوان گفت ؟ وقتی که دوستان وبلاگی چیزی رو نکرده اند و خود مجله هم یک عکاس با خود به نمایشگاه نیاورده همین هم غنیمت است. سعی میکردم عکس های ژورنالیستی بیندازم نه عکس های صاف و اتو کشیده. فقط از کامران بارنجی خواستم بایستد تا ازش عکس بگیرم.به دلیل تار بودن حواشی عکس ها و پایین بودن سرعت اینترنت و کج بودن زمین مصلا وغیره گوشه های بعضی از عکس ها را بریده ام.


به امید دیدار


کامنت فراموش نشود.